تبلیغات
::::كوله باره آرزوهامو به امید تو بستم::::: - مطالب عكسهای عاشقانه
به ::::كوله باره آرزوهامو به امید تو بستم::::: خوش آمدید ...
حكایت دوستت دارم...


ijygb5iea0xm83tqt2v5.jpg

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد

و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی

انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم

بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی

باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی

من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی

 می خوندم و دستامون تو دست هم بود

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم

در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم

وقتی که 80 سالت شد ،‌ این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری

نتونستم چیزی بگم ، فقط اشک در چشمام جمع شد

اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 22 خرداد 1392 در ساعت 01:18 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
...........یا مهدی ادركنی..........

شایـد این جمـعـه بیـایـد...

 

نیمه شعبان؛ سالروز میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت، حضرت ولی عصر (عج) بر منتظران، عدالت جویان و شیعیان راستین آن امام همام مبــــارک باد...

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

 

کسی می آید از یک راه دور آهسته آهسته...
شبی هم می کند زینجا عبور آهسته آهسته...

غبار غربت از رخسار غمگین دور می سازد
و ما را می کند غرق سرور آهسته آهسته...

دل دریایی ما را به دریا می برد روزی
به سان ماهی از جام بلور آهسته آهسته...

ازین رخوت رهایی می دهد جانهای محزون را
درونها می شود پر شوق و شور آهسته آهسته...

نسیم وحشت پاییز را قدری تحمل کن
بهار آید اگر باشی صبور آهسته آهسته...

کسی می آید و می گیرد احساس خدایی را
ز انسانهای سرشار از غرور آهسته آهسته...

فنا می گردد این تاریکی و محنت ز دنیامان
ز هر سو می دمد صدگونه نور آهسته آهسته...

به سر می‌آید این دوران تلخ انتظار آخر
و ناجی می کند اینجا ظهور آهسته آهسته...

ز الطاف خداوندی حضورش را تمنا کن
که او مردانه می یابد حضور آهسته آهسته...

 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 14 تیر 1391 در ساعت 12:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
ثربا جون تولدت مبارك عزیزم....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت

سالهای عمرت را با دوستانت بشمار نه با  تعداد شمع های روی کیک تولدت . . .

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تولدت مبارك آبجی گلم ثریا جون

امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشی

نمیگم ایشا....120 ساله شی بلكه آرزو میكنم اونقدر عمر كنی

 كه به همه آرزوهای قشنگت برسی و همیشه احساس خوشبختی بكنی

امیدوارم ساله دیگه اینجا علاوه بر تبرك تولدت تبریك قبولی  تو دكترا رو بزارم

همراه با قشنگترین آرزوها دوستت دارم عزیزم...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز جمعه 29 اردیبهشت 1391 در ساعت 01:30 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
مادر یعنی عشق.............

نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم

فقط از خداوند میخواهم که

خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟

برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم

روز مادر مبارک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

مادر ای والاترین رویای عشق

مادر ای دلواپس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتای من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

مادر ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

 

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیای عشق

ای انیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تو منم

من که مجنونم توئی لیلای عشق

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز شنبه 23 اردیبهشت 1391 در ساعت 02:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بایزامز مبارك اولسون.....(سال نو مبارك)

بهار یک نقطه دارد

نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال ما را به بهترین حال دگرگون کن


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اسفند رو به پابان است و وقت كوچ كردن به فروردین...

وقت بخشیدن و صاف كردن دل ...

پس مرا ببخش....

اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت تركی انداخته ام.....(از طرف عزیز دلم j:d)

 

سلام به همه دوستای گل خودم

سال نوی همگی مبارك باشه

ان شا....سالی توام با سلامتی و شادی و موفقیت و بهترین

 آرزوهایی كه تو دلتون دارین براتون باشه ....

دعا موقع تحویل سال یادتون نره منو هم فراموش نكنین

یه تبریك ویژه هم دارم واسه عزیز دل خودم ....عزیزم امیدوارم

 هرجا كه هستی شاد و سلامت و موفق باشی ..............

بهترین و قشنگترین آرزوهام ماله تو ............

همیشه در قلب منی عزیزترینم.....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز سه شنبه 1 فروردین 1391 در ساعت 08:40 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت...(j)
rjzhir7g1qs9dnl6alyv.jpg
 
 
 
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
 
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب



موضوع :  شعر های عاشقانه ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز سه شنبه 26 مهر 1390 در ساعت 08:47 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
یامان آیریلیق....

 

69456606.jpg

 

 

...بیزی یاندیریر،  یامان آیریلیق،

بو داریخدیران   دومان  آیرلیق!

باشا ساوورور سامان  آیریلیق!

آمان آیریلیق ،آمان آیریلیق!

آیریلیق   گله  بیر کرم قیلا،

بیر نئچه گونده،بیزده ن آیریلا!

غمده بیر بیزتک سویا سورولا!

هانی بیر بئله گومان آیریلیق!؟

آمان  آیریلیق  آمان  آیریلیق!...



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 29 دی 1389 در ساعت 04:42 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
من و یک لحظه جدایی ... نتوانم ... نتوانم ... بی تو من زنده نمانم

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز یکشنبه 11 مهر 1389 در ساعت 11:44 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بهترین قلب دنیا......

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؟ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام، اما این دو عین هم نبوده اند.

گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود ...

 



موضوع :  شعر های عاشقانه ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز سه شنبه 12 مرداد 1389 در ساعت 12:39 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بی معرفت برو .....خدانگهدارت باشه...

از هر که پرسیدم ، گفت فراموشش کن .اما چگونه ؟ هیچکس نگفت . یکی گفت : دیگر بهش فکر نکن . اما چگونه به او فکر نکنم ، در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است . دیگری گفت : دیگر به او نیگا نکن . اما چگونه نگاهش نکنم ، در حالی که نگاه تنها مسیر میان من و اوست . دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر . اما چگونه نگاش رو نادیده بگیرم ، درحالی که نگاهش در هر آینه پیداست . تمام راه حلها را امتحان کردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه می توانم فراموشش کنم در حالی که در تک تکِ ستاره های آسمان بر قطره ، قطره ی موجهای دریا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صدای چکاوک ، و از صدای بلبل ، و از سکوت قاصدک ، تنها صدای سلام او را می شناسم . در هر آینه ای ، و بر هر دیواری ، قابی از نگاهش نصب کرده ام .
حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت کنم ؟! چگونه دیگر نگاهت نکنم ؟! چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟! چگونه دیگر در آینه بنگرم ؟! چگونه دیگر صدایت را نشنوم ؟! وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟! ای کاش پاسخم می دادی . ای کاش فقط برای یک لحظه سکوت را می شکستی . از تو می پرسم : چگونه به آسمان نگاه کنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبینم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به کوه نگاهی اندازم ، و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم ؟! چگونه از کنار نسیم بگذرم ، و بوی خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهای دریا را ببینم ، و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هیچ ندارم ، وداع کنم و فرض کنم از ابتدا هیچ نداشته ام ؟! چگونه باور کنم حرفهای شقایق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهای قاصدک ، و امید گنجشک، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور کنم تو دیگر یادم نخواهی کرد ؟! چگونه باور کنم زندگی به همین سادگی، مسیر جاده تو را از من جداکرد ؟! چگونه باور کنم آن بیابان که جز برهوت تنهایی نیست خیلی وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی ؟! چگونه باور کنم جاده سنگدلی اش را برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت ؟! چگونه باور کنم ماه از سرزمین من گریخت ، بی آنکه مهتابی او را برباید ؟! تو بگو چگونه باید باور کنم ؟!




موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز دوشنبه 23 فروردین 1389 در ساعت 07:57 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
همیشه این گونه است.........(j:d).............

khatereh.jpg

 

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود ازدست می دهی... پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود...فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی.
هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی... همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست... فکر می کردی می توانی با او به تمام باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی با او باید به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک میریختی همیشه این گونه بوده است...
وقتی دورت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب وقتی از همیشه بیشتر به او محتاجی ناباورانه او را در کنارت نمیبینی... فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد... هنوز پیراهن خوشبختی را کامل بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او زمزمه نکرده بودی... همیشه این گونه بوده است... او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی... از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید... حساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای... احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند...
راستی اگر او هنوز نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده ... قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین تو به آسمان کس دیگر ببرد بگوتو را به صدای گنجشک هاو بوی خوش آرزو ها سوگند می دهم او را از من نگیر...



 



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز شنبه 14 فروردین 1389 در ساعت 08:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دوست واقعی...

 

untitled-215.jpg

 

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش خودنمایی می کرد.

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

او به من نگاهی كرد و گفت: "هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی، ‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من می دیدم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.

من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.

مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیرقابل بحث، بازداشت".

من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درك نكرده بودم ...

هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.

"دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم ...



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ، 



این مطلب توسط خاطره  روز جمعه 14 اسفند 1388 در ساعت 06:41 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
حكایت

 


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...

نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!

 

 



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز جمعه 7 اسفند 1388 در ساعت 12:34 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دیوانه

 

 

رابطه ی پدر و پسر با نیروی عشق

در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود

تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار

زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با پدرش

تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه

هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود

و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز

كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به تمرین‌هایش ادامه دهد.

گرچه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نیست این كار را انجام دهد. اما پسر

كه عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا

حد نهایت انجام میداد به امید اینكه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند.

در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شركت می‌كرد اما همچنان یك نیمكت

نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌كرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با

تصمیم او موافقت كرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین‌ها شركت می‌كرد و علاوه بر آن

به سایر بازیكنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی‌تمرین‌ها شركت

كرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نكرد. در یكی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی

كه پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یك تلگرام پیش او آمد.

پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالی كه سعی می‌كرد آرام باشد

زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالی ندارد امروز در تمرین شركت نكنم؟

مربی دستش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت كن.

حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید.

پسر جوان به آرامی ‌وارد رختكن شد و وسایلش را كناری گذاشت.

مربی و بازیكنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:

لطفا اجازه بدهید من امروز بازی كنم. فقط همین یك روز را. مربی وانمود كرد كه حرف‌های

او را نشنیده است. امكان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیكن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی كند.

اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌كرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی كنی.

مربی و بازیكنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را كه می‌دیدند باور كنند.

این پسر كه هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.


تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌كرد.

در دقایق پایانی بازی او پاسی داد كه منجر به برد تیم شد. بازیكنان او را روی دستهایشان بالا

بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر كار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترك كردند

مربی دید كه پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور كنم.

تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی كنی؟

پسر در حالی كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: می‌دانید كه پدرم فوت كرده است.

آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند كم رنگی بر لبانش نشست و گفت:

پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شركت می‌كرد. اما امروز اولین روزی بود

كه او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم كه می‌توانم خوب بازی كنم.


استعدادها و توانمندیهای جوانان، نوجوانان و نخبگان تنها با تشویق،
ارزش گذاری و بها دادن شكوفا می شوند و در این میان
نیروی عشق و اراده نیز سبب تقویت انگیزه
و عملكردی باور نكردنی و منجر به
موفقیتی حتمی خواهد شد.



موضوع :  عمومی ،  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 

بر چسب ها :  عبرت ، 

این مطلب توسط خاطره  روز شنبه 16 آذر 1387 در ساعت 05:24 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
نجات عشق

 

نجات عشق


در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان
را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.


وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک
خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد
."


پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست
.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
."


غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم
."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم
."


عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق
را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."


عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل
قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.


عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟
"
علم پاسخ داد: "زمان
"


عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما برآنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.



موضوع :  شعر های عاشقانه ،  عكسهای عاشقانه  ، 

بر چسب ها :  عشق ،  عشق: ، 

این مطلب توسط خاطره  روز پنجشنبه 30 آبان 1387 در ساعت 12:25 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 - 
تعداد کل : 2 تا
آپلودسنتر آپ98
ترانه
کد موزیک الما

قالب وبلاگ