
سلام به همگی
تو این طولانی ترین شب سال دلتون خوش و بی غصه ترین باشین
یلداتون مبارك
شب یلدای من آغاز شد
نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه
بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست
بی من یلدایت مبارک
این مطلب توسط خاطره روز چهارشنبه 30 آذر 1390 در ساعت 12:43 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمدالله علی عظیم رزیته
اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود...
و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین (علیه و علیهم السلام)

السلام علیک یا ام البکا یا بنت حسین یا رقیه
پرسیدم از حلال ماه چرا قامتت خم است؟
آهی کشیدو گفت:ماه محرم است
گفتم چیست محرم؟
با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است

این مطلب توسط خاطره روز سه شنبه 8 آذر 1390 در ساعت 03:40 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب
موضوع : شعر های عاشقانه ، عكسهای عاشقانه ،
این مطلب توسط خاطره روز سه شنبه 26 مهر 1390 در ساعت 08:47 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
السلام علیك یا علی بن موسی الرضا
یا غریب الغربا..........امام رضا

این مطلب توسط خاطره روز یکشنبه 17 مهر 1390 در ساعت 12:40 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
سلام به همه بروبچه های اهل دل و با صفا و عاشق و با مرام
آره دوباره ماه مهمونی خدا از راه رسید نمیگم آسونه روزه گرفتن تو این ماه نه به خدا گرما و تشنگی آدمو اذیت میکنه ولی آدم این موقع ها یاد تشنگی امام حسین و یارانش می افته اونا تو اون گرما چی کشیدن خدا میدونه ...
خلاصه موقع افطار و سحری اصلا هر موقع که دستاتون رو به آسمون بلند می کنین ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین .
قربان همگی التماس دعا ....
این مطلب توسط خاطره روز سه شنبه 11 مرداد 1390 در ساعت 10:32 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست داد و در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت در حالیکه آخرین مصاحبه مراحل مصاحبه را انجام میداد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد و تنها مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی درد دل کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
1. اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من معنایی نداشت.
2. از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک کاری انجام شود.
3. به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک بدیگران را بداند، کسی که ارزش زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد و توانست احترام زیردستانش را بدست بیاورد.
چندی نگذشت که این انگیزه در تمام کارمندان گسترش یافت و هر کارمندی با کوشش و جدیت خالصانه کار می کرد و طولی نکشید که عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت ...
یک بچه، که تحت هر شرایطی حمایت شده و از روی محبتی که والدین به او داشته اند هر آنچه که نیاز داشته از روی عادت برای او فراهم کرده اند، ذهنیت مقرری را در خود پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند و این در حالیست که او از زحمات بیشمار والدین خود بی خبر است. وقتی که بزرگ می شود و وارد بازار کار می شود، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هرگز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای چنین شخصی که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، البته ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند ...
شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند و از بهترین رفاه برخوردار باشند اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آنها هم اینکار را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادرهایشان بشویند.
برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، بلکه می خواهید که آنها تا اندازه ای هم به گوشه ای از سختی ها پی ببرند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد. مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات والدین و بزرگترهای خودشان قدردانی کنند و خود را عادت دهند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند. این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در جامعه پرمشغله ی امروزی زندگی می کنیم موثر است و حداقل ارزش این را دارد که قدردانی و قدرشناسی را به بچه هایمان انتقال دهیم.
موضوع : عمومی ،
این مطلب توسط خاطره روز دوشنبه 2 خرداد 1390 در ساعت 12:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
فرق احمق و دیوانه
اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک آن بپردازد.
هنگامی که آن مرد سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهرههای چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهرهها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. او تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانهها که از پشت نردههای حیاط تیمارستان، نظارهگر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی!
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد، ولی بعد که با خودش فکر کرد، دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: "خیلی فکر جالب و هوشمندانهای داشتی، پس چرا تو را توی تیمارستان انداختنت؟"
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانهام، ولی احمق که نیستم!
موضوع : عمومی ،
این مطلب توسط خاطره روز یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 در ساعت 06:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
سلام به همه دوستای گلم خوبین خوش میگذره.
پارسال واسه تبریك عید یه پست طولانی گذاشته بودم آخه یه عزیزی كه سالها منتظرش بودم باخره پیداش كردم ولی اون خیلی بی معرفت و بی مرام هست ولی من دوسش دارم اون قدر كه حتی چیزی واسه اندازه كردنش نمیتونم پیدا كنم. ولی اون كه اینو نمی فهمه....ولی هر كاری هم بكنه مهرش از دل من پاك نمیشه و جاش واسه همیشه تو قلب من محفوظه.من امسال باز اولین تبرك رو به اون میگم امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشی امیدوارم سال 90 مهربون تر از امسال بشی مهربونم...بایرامن مبارك عزیزیم(M.J)
و اما دوستای گل خودم عید همگی مبارك باشه سال خوب همراه با سلامتی و موفقیت براتون باشه و به همه آرزوهای قشنگتون برسین ...دعا موقع سال تحویل واسه همدیگه فراموش نشه ....قربون شما خاطره
دو دوست
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
موضوع : عمومی ،
این مطلب توسط خاطره روز شنبه 28 اسفند 1389 در ساعت 07:07 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
...بیزی یاندیریر، یامان آیریلیق،
بو داریخدیران دومان آیرلیق!
باشا ساوورور سامان آیریلیق!
آمان آیریلیق ،آمان آیریلیق!
آیریلیق گله بیر کرم قیلا،
بیر نئچه گونده،بیزده ن آیریلا!
غمده بیر بیزتک سویا سورولا!
هانی بیر بئله گومان آیریلیق!؟
آمان آیریلیق آمان آیریلیق!...
موضوع : عكسهای عاشقانه ، شعر های عاشقانه ،
این مطلب توسط خاطره روز چهارشنبه 29 دی 1389 در ساعت 04:42 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
محرّمدی، اۆرهکلری داغلایێن
قارا گئیین، باشا قارا باغلایێن
حسین اؤلۆب زهرا قالێب اوْغۇلسۇز
حسینچیلر آقاما قان آغلایێن

اوْ کس کی هر محرّمده قۇرار بزم-ی-عزا آغلار
حسینین آدێنا هر ایل گییهر اوْن گۆن قارا آغلار
آلار محشرده زهرا دن شفاعت حقّه آند اوْلسۇن
اوْ کس کی بیریا سسلهر حسینی بیریا آغلار

محرّمدی، قیام آیێ، قان آیێ
جهاد آیێ، قان آیێ، قرآن آیێ
آزادلێقا، اینسانلیقا، شرفه
آیلار ایچره آی تانێنێب قان آیێ
موضوع : عمومی ،
این مطلب توسط خاطره روز جمعه 19 آذر 1389 در ساعت 01:14 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات




