تبلیغات
::::كوله باره آرزوهامو به امید تو بستم:::::
به ::::كوله باره آرزوهامو به امید تو بستم::::: خوش آمدید ...
شهریوری ها ........

از یه ﭼﯿﺰ * شهریوری ها * ﺑﺎس ﺗﺮﺳﯿﺪ

ﺧﺸﻤﺸﻮﻥ

ﺍﺯ یه ﭼﯿﺰ * شهریوری ها * ﺑﺎس ﺩﻭﺭﯼ ﮐﺮﺩ

ﻗﻬﺮﺷﻮﻥ

ﺍﺯ یه ﭼﯿﺰ * شهریوری ها* ﺑﺎس ﺍﻟﮕﻮ ﮔﺮﻓﺖ

ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org






این مطلب توسط خاطره  روز پنجشنبه 29 آبان 1393 در ساعت 02:31 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایا با من حرف بزن ...

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا بامن حرف بزن
یک ساز شروع کرد به خواندن

اما مرد نشنید
فریاد برآورد :خدایا بامن حرف بزن آذرخش درآسمان غرید
اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد وگفت :خدایا بگذار تورا ببینم ستاره ای درخشید. اما مرد ندید
مرد فریاد کشید:یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد
اما مرد توجهی نکرد
پس مرد در نهیت یاس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن وبگذار بدانم اینجا حضور داری
در همین زمان خداوند پایین آمد ومرد را لمس کرد اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد...



موضوع :  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز دوشنبه 26 خرداد 1393 در ساعت 09:27 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
عجب صبری خدا دارد ...

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
.
همان یك لحظه اول، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یكدگر، ویرانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
كه در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه میكردم
.
عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
كه می دیدم یكی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو، آواره و دیوانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
بعرش كبریایی، با همه صبر خدایی

تا كه میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


اگر من جای او بودم
كه میدیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم كش

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری

در این دنیای پر افسانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !


چرا من جای او باشم
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

یكنفس كی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میكردم

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 






این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 در ساعت 12:38 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
ماه محرم ...ماه خون ...ماه مظلوم دو عالم ...

 

                                               در سینه ، هزار اشتیاق افتاده است

                                              در دل ، غم سنگین فراق افتاده است

                                                یک قصه ی عاشقانه در این صحرا

                                                هفتاد و دو
بار  اتفاق افتاده است






این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 15 آبان 1392 در ساعت 10:49 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
.... عید غدیر مبارك ....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دوست من دوستدار علی علیه السلام !

سلام بر تو و آنکه دوست می داری!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

کارت پستال عید غدیر, کارت تبریک عید غدیر



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 1 آبان 1392 در ساعت 01:21 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
گاهی دلم می خواهد...

گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
گاهی واقعا خیال میکنم روی دست خداوند مانده ام
خسته اش کرده ام.






این مطلب توسط خاطره  روز پنجشنبه 7 شهریور 1392 در ساعت 10:39 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
السلام علیك یا اباصالح المهدی...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

 

از پنجره دلم که قابی شکسته دارد صدایت می زنم
نسیم نام تو بر لبهایم می وزد
خیال سبزت همیشه با من است
تو این جایی، در قاب پنجره هایی که رو به باغ خدا باز است
دستهایت طراوت و سبزی را تکرار می کند
از نگاهت ستاره و مهتاب می چکد
خورشید ذره‌ای از مهربانی توست
اگر ابر می بارد
اگر گل می روید
پرنده اگر می خواند
چشمه اگر می جوشد
رود اگر می خروشد
برای توست
زیرا تو آن رویای صادقانه‌ای که ظهورت مرهم تمام زخمهاست
تو آن قدر زلال و پاکی که از غبار پنجره ها دلت می گیرد
شاید پیش از آمدنت باران ببارد و آسمان، تمام کوچه‌ها و خانه‌ها را بشوید
ای سبز قامت
ای بهار
ای نور
ای امید
دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است
و نگاه روشنت که آئینه صداقت است
را دوست می دارم
بگو چشمهای ما کی و کجا مهربانی نگاه تو را می نوشد ؟
و دلهای ما کی با ظهور تو آرام می گیرد ؟!

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز یکشنبه 2 تیر 1392 در ساعت 10:27 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
حكایت دوستت دارم...


ijygb5iea0xm83tqt2v5.jpg

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد

و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی

انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم

بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی

باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی

من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی

 می خوندم و دستامون تو دست هم بود

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم

در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم

وقتی که 80 سالت شد ،‌ این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری

نتونستم چیزی بگم ، فقط اشک در چشمام جمع شد

اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



موضوع :  عكسهای عاشقانه  ،  شعر های عاشقانه ، 



این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 22 خرداد 1392 در ساعت 01:18 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
پدرم روزت مبارك .............

روز پدر,کارت تبریک روز پدر,کارت پستال تبریک روز پدر

 

 

 

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من....!
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟!
پسر میگه : بازم من شیرم.....
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...

 

 

روز پدر,کارت تبریک روز پدر,کارت پستال تبریک روز پدر

 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز جمعه 3 خرداد 1392 در ساعت 11:52 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تجربه.......

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 در ساعت 11:02 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
مادرم روزت مبارک................
                           

                کارت پستال های روز مادر 92

                 
 
                                           مــــادر
                  نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم
                             فقط از خداوند میخواهم که
                         خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟
                        برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم
                                       روز مادر مبارک

کارت پستال به مناسبت روز مادر

 

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر
خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست
سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر

ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر
یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست
ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر

هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد
یا نبض گل سرخ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن
در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد

چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر
آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی
آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر

در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست
دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه، نـام مــــادر
شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

 

کارت پستال های روز مادر 92

 






این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 در ساعت 03:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
سال نو مبارک.....

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امید که لحظه‌های آخر سال را دریابیم، كمی به خودمان بیاییم و ببینیم كه در این یك سال چه كرده‌ایم، چه چیزی را به دست آورده‌ایم و چه چیز‌هایی را از دست داده‌ایم. آنهایی را كه از دستشان داده‌ایم هیچگاه به دست نمی‌آوریم و فقط می‌توانیم افسوس از دست دادنشان را بخوریم، ولی برای كارهایی كه انجام ندادیم و باید انجام می‌دادیم، هنوز فرصتی باقیست تا كمی تامل كنیم. این روزها كه نوید‌بخش روزهای بهاری است به ما هشدار می‌دهد تا از فرصت‌ها به بهترین وجه استفاده كنیم و مهمتر از همه بخواهیم، به طریقی شایسته عمل کرده و همیشه دعایمان این باشد که در وانفسای قحطی محبت، هیچ چشمی گریان نشود.

و اینک در آستانه طلوع اولین روز بهار، در جشن رویش و سرسبزی و در تجسم عظیم ترین دگرگونی طبیعت، بار دیگر تمام امیدهایمان را گره خواهیم زد به دعای تحویــل سال و با ایمان به اینكه وجود ما لبریز شود از وجود خداوند، اندیشه هایمان نیز از این تاثیرپذیری متحــول خواهد شد ...

سال نو رو به همگی دوستان خویم تبریک میگم ایشا.. سالی توام با سلامتی و خوبی و خوشی و پربرکت و بر لباتون همیشه لبخند نقش ببنده ....






این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 30 اسفند 1391 در ساعت 03:35 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
حکایـت :::: مـن،تـو، او :::::



من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود !

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید !

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه !
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود !

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند !

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من، تو، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ...


موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز دوشنبه 27 آذر 1391 در ساعت 10:58 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
كاروان محرم از راه رسید.....

usekuq0yrw0jb0n2tf0.jpg

محرم ماه فریاد و ماه بیداری و پایداری است
محرم ماهی که تمام تاریخ وام دار یک نیم روز آن است
ماهی که خاک و خون و آتش و عطش و مشک و تیر، رازهای سر به مهر آنند
ماهی که هفتاد و دو آیه ی سرخ بر صحیفه ی دل ها نازل شد و هفتاد و دو کهکشان در مدار هستی قرار گرفت.

 

ie99sj7mlx8nmt323nn.jpg

 

محرم؛ آمدی و عقده های دل ما را در برابر عشق به حسین باز کردی
محرم؛ تو طوافی عرفانی هستی در حریم هفتاد و دو نام آسمانی
محرم؛ ماه دخیل بستن دل به سقاخانه های اشک است

باز محرمی دیگر و شور و شوقی دیگر، بعد از مدت ها چشم هایمان عاشقانگی
از سر می گیرند و دست هایمان به تمنای عشق باز می شوند

کیست که آزاده باشد و محرم را به سوگ ننشیند؟!

محرم فصل آشنا شدن با خوبی هاست و فصل عاشقی کردن به حسین است

پس کیست که حسین را چراغ راهش کند و در بیراهه های پر پیچ و خم گم شود؟
کیست که گوش جان بسپارد و نام تو را ای حسین (ع) در هیاهوی فرات نشنود؟






این مطلب توسط خاطره  روز چهارشنبه 1 آذر 1391 در ساعت 09:03 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
معنـای عـشـق واقـعی....

معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

2o03ppt9e1rsjczow5p.jpg

 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط خاطره  روز دوشنبه 27 شهریور 1391 در ساعت 05:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 - 
تعداد کل : 6 تا
آپلودسنتر آپ98
ترانه
کد موزیک الما

قالب وبلاگ